کاغذ پاره
برای کسی که هیچ وقت نبود...
یا کاغذ های این وبلاگ! ولی خوب می دونم که دیگه دوست ندارم ادامه بدم! شایدم بهانه ای ندارم برای ادامه دادن... پایان!! در این دنیا همیشه کسی هست که منتظر دیگری است. چه در دل کویر و چه در میانه ی شهری پرهیاهو. و هنگامی که این دو از کنار هم می گذرند و نگاهشان با هم تلاقی می کند گذشته و آینده رنگ می بازد و تنها چیزی که هست... آن لحظه است و این یقین لایزال که هر تقدیری زیر این خورشید با یک دست نوشته شده است...دستی که عشق را بیدار می سازد و برای هر کسی همزادی قرار داده که زیر همین خورشید کار می کند...می آرامد و در پی گنج است بدون این رویاهای ما را معنایی نیست. "کیمیاگر" این روزها تهران را دوست ندارم ! این روزها مردم را هم کمتر دوست دارم ... این روزها موسوی را هم دوست ندارم! من این روزها حتی رنگ سبز را هم دوست ندارم راستش... راستش,من آن سبزی را دوست دارم که همراه با پرچم ایران باشد! اردیبهشت که می رسد انگار تمام دنیا سیاه پوش می شود... بوی حلوا می آید... اما نه به قصد شبهای جمعه که رسم بود تا حلوا پزانی باشد... انگار صدای همیشگی لا اله لا الله می پیچد توی گوش همه! صدای آژیر آمبولانس در گوشمان چرخ می خورد... ما می مانیم و یک دنیا خاطره که نمی شود جایی دفنشان کرد.... پ.ن:هنوز سومین سالگرد فوت مادر جان را باور نکرده بودیم که دایی هم... در لحظه تحویل سال از خدا میخوام به قلبامون گره کوری بزنه تا مبادا از هم جدا بشیم... پ.ن:امیدوارم که یک گره پاپیون هم به مشکلات بزنه! پ.ن:داداشی خوشگلم تولدت مبارک! شب در چشمان من است به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.... "حسین پناهی" ای کاش تو بودی و عشقت در قلبم... ولی حیف که دیگر نه تو هستی و نه عشقت در قلبم..! پ.ن:این روزها نافرم تنها شده ام! پ.ن:این روزها خیلی زود بارانی می شوم! پ.ن:لعنت بر این روزها.... یک روزی...یک جایی...یک عشقی بود که فراموش شد! آن عشق گم شد در آسمان هفتم... گم شد عطرش در زیر هشت پله ای که دیگر هیچ وقت بویش در آنجا نپیچید... حتی فراموش شد رنگ چشمان میشی رنگش! لبخند های مهربانش... طنین صدایش.. یک روزی...یک جایی...یک دوستی بود...که دوستش بی وفا شد... من آن دوست بی وفا ام که امروز برای تو می نویسم ... همیشه دوستت خواهم داشت... همیشه به یادت خواهم بود... این روزها هزاران بار زیر لب تکرار میکنم: "تو رفتی بی من اما من دوباره دارم از تو برای تو می خونم" من به تو دل بستم به خاطر چشمانت...تو فقط نگاهم کردی بی هیچ دلیلی... من لذت می بردم از دیدین چشمانت...از شنیدن صدایت...تو به من ترهم کردی بی هیچ دلیلی...! تو من را چشم به راه جادهای طولانی گذاشتی و رفتی...ولی من هنوز هم خیره مانده ام به جاده تنهایی...تا شاید روزی بیای... بیایی و تنهایی دستهایم را... چشم هایم را... نگاهم را ببینی... شاید ذره ای از وجودت را به من هدیه بدهی... من هنوز هم منتظرم...




| Design By : Night Skin |

